زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... اولین سفر پاییزی ما ...

1392/7/11 11:19
نویسنده : مامان رادين
252 بازدید
اشتراک گذاری

پاستیل مامان سلام

بازم یه سفر دیگه ...

این ولین سفر پاییزیمون  بود که رفتیم اما بدون بابایی ...

بابایی به خاطر مشغله زیاد نتونست باهامون بیاد و جاش خالی بود ...

دلیل این سفر یه دفعه مون هم درگذشت خاله  مادر ماهی بود که بخاطر مراسم هفتمش داشتیم میرفتیم ...

صبح روز یک شنبه ساعت 10 استارت سفرمون خورده شد ...

تو تمام طول راه کنار مادر روجی بودی و کلی از کنار هم بودن لذت بردین ...

به خاطر از پوشک گرفتگیت هر 45 دقیقه یه بار می ایستادیم و شما تو این سفر مجبور شدی هر گوشه کناری که پیدا میشد چیش کنی و از عادتت که فقط باید تو دستشویی جیش می کردی فاصله گرفتی ...

تا لاهیجان هوا گرم بود و شرجی ...

اما از اونجا همه چیز تغییر کرد و اسمون سیاه و بارون شدید شمال واقعی رو به تصاهیجان که ویر کشید ...

دیوونه هوای پاییز و بهار شمالم  ...

 

لاهیجان که رسیدیم بابا احمد ایستاد تا یه هوایی بخوریم و یه دوری کنار محوطه استخر بزنیم ...

من هم از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس ازت گرفتم ...

 

 

 

 

تو این فاصله چشمهای قشنگت از دور محوطه بازی رو دید و  به خواستت نه نگفتیم ...

چنان مشتاق میدویدی به سمت تاب که انگار از روستا به شهر اومده بودی و تا حالا تاب ندیده بودی ...

 

 

 

 

 

تو این عکس انگار یه چیزی رو صورتت بود

 

 

 

وقتی عکس رو بزرگش کردم دیدم سه حشره همزمان با عکس گرفتن از کنار صورتت رد شده

 

 

اینجا هم مثلا خواستی با مادر روحی عکس بیندازی

 

 

از دور فواره های آب رو دیده بودی و دیگه سر از پا نمیشناختی

 

 

 

 

 

اینجا مادر ماهی چیو میره شما هم ابک میری

 

 

اینجا رادین سایی خودشو  دیده و بعد ...

 

 

 

از اینا دیدی و اون آقا هم فهمید ما گویا از روستا اومدیم دولا پهنا باهامون حساب کرد ...

 

 

 

 

 

 

و با خریدن بستنی بلاخره رضایت دادی بریم خونه مامان بزرگ ...

 

خونه مامان بزرگ که رسیدیم ساعت دو بود و بعد از خوردن ناهار و کمی استراحت چنان بارونی اومد که مادر روحی اینا نذاشتن من برم واسه مراسم  از ترس اینکه تو بارون خیس نشی ...

 

تمام طول بعد از ظهر  همون طور بارون شدید میبارید ...

 

از ترس اینکه نکنه  به خاطر رفت و آمدت بین ایوون و خونه مامان بزرگ سرد ت بشه و جیش کنی پوشکت کردم ...

کلی کلافه شده بودی و  شب چند بار تو خواب با ناراجتی بیدار شدی ...

فکر میکردم سرما خوردی و استخوونهات درد میکنه اما وقتی برگشتیم خونه دیدم یه ذره بدنت سوخته ...

صبح که شد بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم  و راهی بازار  به قول بابا احمد  بازار شکم شدیم ...

 

 

 

 

پسری متعجب از دیدن این همه ماهی !!!

 

 

 

تا ساعت 12 گشتیم و بعد هم  رفتیم ناهار  رستوران دوست بابا احمد و یه ناهار توپ خوردیم و راهی رشت شدیم تا یه سری هم به ونجا بزنیم ...

 

 

این عکس فقط جهت تبلیغ این رستوران ِ چون واقعاً خیلی غذاش با کیفیت و تمیز و سالمه

 

رستوران نمونه لنگرود

 

 

 

یک ساعتی هم اونجا بودیم و بعد هم راهی قزّین  شدیم  ...

 

 

تو راه هم دو جا برای مراسم چای خورون که تو اون هوای بارونی میچسبید ایستادیم ...

 

این از اولیش که حسابی آب بازیت گرفته بود و با پاهات میکوبیدی جاهایی  که آب جمع شده

 

 

مادر روحی و بابا احمد در حال داد زدن از راه دور که نکن پسرم خیس میشی

 

 

 اما من اصلاً چیزی بهت نگفتم چون خرجش یه شلوار عوض کردن بود

تاره بهت نشون هم میدادم که کجا پاتو بکوبی

و مادر جون و پدر جون از کار من خندشون می گرفت که یه مامان وروجک مثل خودت داری که باهات همراه

 

 

 

این هم یه عکس زورکی به خاطر اینکه از آب بازی آوردمت برا عکاسی

 

 

 و این هم توقفگاه بعدی و آخرین مکان سرسبز تو شمال که همیشه از اینجا به بعد غصم میشه که چرا داریم میریم از شمال و سرسبزی تموم میشه ...

پمپ بنزین امام زاده هاشم

 

 

 

این کلاه رو از رشت برات خریدم

 

 


وقتی رادین وروجک میشود!!!

 

 

 

در حال خوردن کلوچه فومن

اینقدر بهت چسبیده که ول کن نیستی تا من یه عکس ازت بگیرم و در ادامه وروجکیهات

 

 

 

بهت میگم مامان یه دقیقه بزار یه عکس بگیرم چشمهاتو برام اینطوری کردی ...

 

 

و بعد از خنده من تو هم خندیدی

 

 

 

 

 

اینها هم ره آورد سفر ما برای پسری

 

که این کمر بند ابزار رو مادر روجی زجمتشو کشیده

 

دستت درد نکنه مادری مهربون

 

 

 

 

چشمان تو حروف را بی صدا میکند کافیست به نگاه کنی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مرجان مامان آران و باران
14 مهر 92 17:25
همیشه به سفر عزیزمم شاد باشید
عکسا خیلی خوشگل بوددددددد


ممنون عزیزم
ایشالا چون منو پسری عاشق سفریم
مامان کیان کوچولو
21 مهر 92 16:37
عزیز دلم همیشه به گردش و شادی ..
هوا هم که خوب بوده خدار وشگر اذیت نشدین


ممنون خاله جون
دلم براتون تنگ شده بود
آره شکر خدا